تبليغاتX
هاشور

هاشور

ارزش عمیق هر کسی به اندازه حرفهایی است که برای نگفتن دارد. - دکتر علی شریعتی **

سلام به همه دوستان عزیز

متاسفانه تا اطلاع ثانوی رو این پست قفل میشم ولی بهتون سر میزنم و نظراتتونو حتما می خونم.شاد باشید و موفق

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اسفند 1389ساعت   توسط هاشور   | 

خبرک

 

طی عمل  جراحی كه پنج متخصص در آن حضور داشتند، قلب گرل(اسم ببره ) تا نزدیكی متوقف شدن پیش رفت اما متخصص بیهوشی توانست او را نجات دهد.

خودمان :  فکرشو بکنین ببرههای پارک ارم وقتی این خبرو شنیدن چه حالی بهشون دست داد

 

( احتمالا این حالتش بعد از شنیدن خبر بوده )

گوهر بی‌بدیل و با نمک ایران و بزرگترین پهنه آبی داخلی ایران، دومین دریاچه شور جهان با خیلی از اوصاف جهانی دیگرش همچنان در انتظار تپش زندگی در شریان‌های آبریزش و از شماره نیافتادن نفس‌هایش چشم‌های گریان ولی خشکش را به انتظار تفکرات و کردارهای ما انسان‌ها دوخته است تا شاید شوری دل شوره‌اش برای خوابی ابدی و خزنده به کابوسی خیالی تبدیل شود. 

 

خودمان : طرف تو اسکاتلند دریاچه رو کرده سونای بخار  و کلی پول از ملت میگیره واونوقت  ما ....

 

فراری FF طراحی تازه پنین‌فارینا با طراحی منحصربه‌فرد به سادگی برای چهار سرنشین همراه با حجم قابل‌توجهی از فضای بار جا دارد و می‌تواند نسل جدیدی از خودروهای اسپرت ساخت فراری را به نمایش بگذارد. به گزارش گیزمگ، این خودرو با 4.9 متر طول، 1.95 متر عرض و 1.37متر ارتفاع و 450 لیتر فضای بار یک خودروی ایده‌آل برای چهار سرنشین است. می‌توان با تغییر صندلی‌های عقب خودرو فضای بار را به 800 لیتر افزایش داد!

 

 

 خودمان : تبلیغ معرفت در تصویر

 

 (عکس بر گرفته از وبلاگ بدون شرح )

پس از کشف راه‌ ساخت «فرامواد» عجیب در راستای رویای نامرئی شدن انسا‌ن‌ها، اکنون یک تیم از محققان سیستمی نسبتا ساده و کم هزینه کشف کرده‌اند که می‌تواند چیزی در اندازه دانه فلفل را در نور مرئی عادی از چشم پنهان کند.

خودمان :کار کشف شده مارو تازه  در راه یاد گرفتنن ....(غیب کردن آدما در عرض سه سوت )

 

 

مدیرکل دامپزشکی لرستان گفت: تخم‌مرغ‌های چینی از بازار لرستان جمع‌آوری شدند.

مدیرکل دامپزشکی لرستان با اعلام این خبر افزود: در این راستا تاکنون 288 هزار و 544 عدد تخم مرغ چینی در استان جمع‌آوری شدند که از این تعداد 3 هزار و600 عدد معدوم شده است.

 

خودمان :  مرغ چینی : (汉语/漢語، 媽/妈)معنی :100 تا تخم مرغ تا 10 دقیقه دیگه آمادست .

مرغ ایرانی : یدونه  تخم میزارم برات اونم فرا بیا بگیرپولشم بزار به حسابم .

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم بهمن 1389ساعت   توسط هاشور   | 

امیالهای درونی

همیشه لذتهایی وجود دارد که برایمان خوشاینداست  لذت دوست داشتن –لذت ثروت-لذت سفرو لذت در کنار خانواده .این میشود مقدمه ای برای نظر سنجی که امروز یکی از همکاران برایم     SMS    کرد  دیدم خالی از لطف نیست که براتون بگذارم .شاید برای خیلی هاتون تکراری باشه.شایدم بعضی ها مثل من اولین بارشون باشه که میخونند .

اگه تویه کشتی باشید  5 تا حیوان هم همراهتون باشه (گاو-آهو –پلنگ-اسب –جوجه )اگر طوفان  بشه 4 تا شو باید بندازی تو دریا فقط یکیشونو می تونی نگه داری کدومشونو نگه میداری ؟

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.کشتی :زندگیه

طوفان :مشکلاته

آهو :خانواده

گاو :اموالته

جوجه:بچته

پلنگ:غرورته

اسب:عشقته

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام دی 1389ساعت   توسط هاشور   | 

اندر احوالات خط 11

همیشه فرصتهای  کوتاهی است  در زندگی  که می توان  یک flash back به عقب  زد  و تمام کارهای گذشته را سنجید .روزهایی که برایمان  گاه خاطره انگیز  وگاه  دردناک است .وقتی  نگاه میکنی که 2 ماه  دیگر  سال هم تمام می شود  با خود می اندیشی  که بقول خانم /آقا  سراب  چقدر پل ساخته ای و چقدر  خراب کرده ای .وقتی  می سنجی  پل های  خراب شده ات  بیشتر  از پل های  ساخته شده ات  باشد  که واویلا و تنها دلخوشیت این شده که هر روز صدای خواهر زاده ی یکی یک دانه ات  را بشنوی و  بس و وقنی  حتی برای مرمت هم وقتی نمانده است .بگذریم از بحث  افسردگی .یک اتفاق جالب بد نیست در این احوالات گنجانده شود که حال و هوای این بحث هم کم شود .

امروز که طبق معمول  این چند وقت که با خط 11  به سر کار میروم منتظر ماشین بودم.که پراید سفید رنگی  در کنارم نگه داشت و بنده نیز سوار شدم .اولین چیزی که  حواس 6 گانه ام را (خانم ها همیشه 1 حواس بیشتر دارند ) را بطرف جلب کرد  چراغهای جفتی راهنما بودند که مانند ماشین عروس خاموش نمیشدند .کرایه را که دادم انگار نطق حضرت آقا نیز باز شد و من که می دانستم کوچکترین حرف من کافی است برای باز ماندن دهانی که  که با  چسب دوقلوی رازی هم نتوان آن را بست .ولی سوار کردن یک مسافر مذکر کمکش کرد  برای درد و دل .که گویا آقا شب قبل  خانومی ر اسوار کردند که به گفته خود شاید کار خیری انجام دهند .(حالا ما هم که نمی فهمیم کار خیر چیه ) . البته برای خیر بودن از ماشین پیاده شدند که چیزی بخرند (که با ز هم  که انگار ما منگلیم .)خانوم  هم که کارکشته بود تمام پولی که داخل داشبورد -ضبط-مدارک و آخرین فن زبل خانی سوئیچ را برداشت که نتواند تعقیبش کند .آقا که آمدند دیدند جا تر است و بچه نیست و جالبتر از همه از گوشی به همسر محترمه هم زنگ زدند که بلهههههههه.....

آقا هم تا صبح در خیابان خوابیدند .اگر چه ماشین هم یکسره شده بود(دلیل چراغهای ممتد را فهمیدیم ) .حضرت آقا که کم هم نیاورده بودند  تا حرفشان تمام شود صد تا فحش میداد که  چه آدمهایی پیدا میشوند و آخر .

وقتی داستان حضرت آقا تمام شد ما هم رسیده بودیم و وقتی در رابستم  در این فکر بودم که عجب کار خیری بود  !!!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم دی 1389ساعت   توسط هاشور   | 

بار دیگر سقوط...

به دلیل  باز نشدن  چرخ جلو از مسیر خارج شد

به دلیل نقص فنی دچار حادثه شد

به دلیل ......

و فاعل تمام  دلیلها یک چیز است .

77 نفر کشته .اینبار تهران –ارومیه  که حادثه ای مشابه در سال قبل را در کارنامه اش داشت و جان باختن  هموطنانی  که مرگشان با سرمای ارومیه عجین شد  و در میان اینهمه  غم چه زیباست زنده ماندن 27 نفر از کسانی که زنده ماندشان به شباهت به معجزه نبود و غمبار تر از همه انتظار بستگانی منتظر در مهر آباد برای پرواز که  برسند به چهره های ناشناخته عزیزانشان برای شناسایی .

شاید وقتی  بحث سقوط مطرح میشود  خود را مقایسه کنیم با دیگر کشور ها و دیگر  این را در نمی یابیم  مقایسه در این سطح زمانی که فرد به درجه آگاهی برسد چقدر زیانبار می شود .چند سانحه در سال با سانحه ای  در چندین سال تفاوت بسیار دارد  .وقتی دفتر خطوط هوایی راورق بزنیم وقایع تکانده ای  را می بینیم که شاید در آخر با یک تسلیت به فراموشی سپرده میشود  و دیگر هیچ...و برنامه های تلوزیونی هستند که  بجای  رفع مشکل به تصاویر تکراری حادثه ها در دیگر کشورها بسنده میکنند .

به دلیل اشکلات جدید امروز بلاگفا از گذاشتن عکسها معذورم .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم دی 1389ساعت   توسط هاشور   | 

abhorrence &love

چند وقت پیش  مطلبی  متفاوت از زندگی شهلا جاهد  خواندم  .مطلبی که از  که زبان کسی زده میشد که خود  شاهد ماجرا چه در طول   8 سال  زندان و چه در زمان اعدام و چه پس از اعدام بوده .همیشه  وقتی داستان را از چند سال پیش پیگیر بودم  یک  نکته   برایم  جای سوال بود که چه چیز باعث میشود  اولین جرقه کار را به جنون بکشاند . آیا این عشق  آنقدر  فرازمینی شده بود وآیا این احساس دو طرفه بوده   زمانی  که شهلا زمان اعدام در چشم محمد خانی خیره میماند و می پرسد دوستم داشتی ...و صدای بلند محمد خانی بعد از اعدام که رضایتش را از امروز  بعد از اعدام بیان میکند .میخواهم با دیدی متفاوت بنگریم پس این را بهانه ای میکنم برای پرسشی  که آیا :

{محبت و عشق ورزیدن زن بیشتر است یا مرد }

دوست دارم  به این سوال جدا  از دید جنستی جواب بدهید .

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم دی 1389ساعت   توسط هاشور   | 

برداشت آزاد

سکانس اول

کشور : شیلی

نوع معدن : سن خوزه (طلا و نقره)

عمق :700 متر

تعداد :32 نفر

 

ریزش معدن باعث شد 32 نفر در عمق 700 متری زیر زمین گرفتار شوند .حال مسئولان عملیاتی  برنامه ای  مطابق  با آخرین  تمهیدات تدارک دیده اند .از کپسولهای نجات گرفته که بارها مورد آزمایش قرار داده اند  تا افراد پلیس  سوار بر اسبهایی که در  تپه های  اطراف  در حال  گشت زنی هستند .

در کنار معدن کمپ هایی  را تدارک دیده اند  تا خانواده ها لحظه به لحظه  عملیات نجات را از نزدیک  شاهد باشند .اولین مته 50 متر را ظرف 24  ساعت  حفاری میکند  و بعد از این عملیات بعد از غذاهای بسته بندی شده  برای معندچیان برنج گرم فرستاده میشود . غذاهایی که روانشناسان و پزشکان آن را مورد بررسی قرار داده بودند .برای روحیه معندچیان نیز  برنامه هایی تدارک دیده اند که یکی از آنها  پیراهن امضاء شده توسط تیم ملی  شیلی بود که با لوله مخصوص به پایین فرستاده شد.و در آخر معدنچیان پس از روزها گرفتاری  در سلامت کامل  و با وضعیت خوب روحی نجات پیدا کردند .

معدنچیان سن خوزه شیلی  به روایت تصویر





 


 

 

سکانس دوم

کشور : ایران

نوع معدن : هجدهک کرمان  (زغال سنگ)

عمق :600 متر

تعداد:3نفر +1نفر فوت شده

 

برای چندمین بار معدن ریزش کرد.نجات اولین نفر موجب فوت اوشد .با وجود حجم بالای  ریزش  امیدی  به زنده ماندن معدنچیان نیست.مسئولان از استثنایی  بودن قضیه خبر داد ند و این را دلیلی دانستند   برای کندی کار و نبود هوا در معدن .گویا برای محکم کاری کارشناس از اوکراین می آورند  که او نیز کاری از دستش بر نمی آید و مقاومت  نداشتن دیواره ها را بهانه  میکند .و در آخر  تا کنون هیچ اطلاع رسانی انجام نشده است .

 

معدنچیان هجدهک کرمان به روایت تصویر


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم آذر 1389ساعت   توسط هاشور   | 

بوی نارنج

صبح بود .کلاغها در آسمان  قارقار میکردند که ای کاش بلبی و مرغ عشقی وفنچی ....بجای آنها بود .طبق معمول  با چشمانی  کر کره ای  می خواهم بروم سر کار .آنقدر خسته ام که پله ها را 2 تا یکی  می آیم  و در شرف سقوط بودم .....که نه انگار اسمم اشتباها در لیست جناب عزرائیل  درج شده بود . عزرائیل که نه بچه عزرائیل  چون اگر می افتادم فقط   فلجی نصیبم میشد.سعی میکنم کر کره ی چشمانم را بالا بکشم  ولی انگار نخش گیر کرده . در را باز میکنم انتظار دیدن  یک لباس نارنجی  با جارویی که شبیه مجمع الجزائر گوآتمالا ست را دارم   که انگار  او هم روزها را 2 تا یکی که چه عرض کنم چند تا یکی  رد میکند .

بوی بهار نارنج می آید ..... بهار نارنج .... دیگر احساس میکنم سلولهای خاکستری که سهل است سفید و قرمزو . سبز.......... هم تحلیل رفته اند .آخر پائیز را چه به بهار نارنج .پس این بوی چیست؟ صدای  خنده است  که با عطر  بهار نارنج  قاطی میشود .آنوقت میبینی دخترکانی که  فارغ از مدرسه  با خیالی آسوده   در حال عشوه کردن هستند ؟ اوه منبع را یافتم .آن یکی  اسپره اش  را تا نیمه از کوله اش بیرون کشیده و دارد با آن دوش میگیرد و آن یکی یکی  میز پیغامهایی را دریافت میکند  که گوشیش را بالا و پایین میکند .پس پسران کجا هستند ؟......

آه ای مجنون  و فر هاد کجائید  که اختراع موبایل را ببینید .ببینید که دیگر نیازی به کندن کوه و چوب خوردن نیست  فقط برای چند لحظه  صدای یار .

ببینید که تمام جینگول بازیهای عشق را که همان قلبهای قلمبه شده ی تیر خورده یا تیکه تیکه شده را با این وسیله میشود به یار رساند .

در فکر مجنون بدبخت و فرهاد بخت برگشته بودم  که چشمانم به جمال پسرها  منور شد .غلط نکنم  همسن و سال بودند .پسرهایی با موهایی همانند  سبزه عید که یک روبان  قرمز کم داشت برای پاپیون زدن که سبزه کامل شود و شلوارهای  که از ترس سرت را باید پایین بیاوری چون هر آن امکان سقوطش  وجود دارد و کیف کجی که انگار چند تا آخر داخلش انداخته که از سنگینی هم طراز زمین شده و روانه شده به سوی دختران .

دیگر بوی نارنج نیست (.بوی ناب جوانی و عشق است که می آید . )

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم آذر 1389ساعت   توسط هاشور   | 

جایزه ادبی میرسد به ..........هیچکس


هر روز پشت ویترین  کتابفروشی  شاید  همیشه منتظر  کتابی باشیم  که شاید  اسمش در مغزمان جرقه ای ایجاد کند .چند سالی  میشود که آنجرقه زده نشده .دیگر همانند چند سال پیش نام کتابی بر سر زبان ها نمی افتد .شاید دیگر کسی حوصله خواندن  ندارد و شاید حوصله برای نوشتن نمانده  وشاید ...

برایم جالب بود امسال  چرا در بزرگترین جایزه ادبی سال که به نام جلال آل احمد  در 7 آذر ماه برگزار شد  نویسنده ای نبود که جایزه را از آن خود کند . مسابقه ای که هر نویسنده ای  را میتوانست بر سر شوق آورد برای خلق آثاری دلنشین .ولی چه شد  که امسال نویسنده ای قلمش او را یاری نداد .چرا پتانسیل های کشورمان که واژه فرهنگ ایرانی  را آنچنان  زیبا بر روی کاغذ میآوردند  امروز حتی  دیگر نوشته هایشان  در مسابقه ادبی کشورشان راه پیدا نمی کند .نمیدانم شاید باید متاسف شد  و یا شاید همانند  آقای  حسینی (وزیر ارشاد ) امیدوار سال بعد باشیم.شاید اگر جلال آل احمد  امروز میدید  که چگونه  مردم سرزمینش  قلم بر کاغذ  نمی آورند  هیچگاه دست به قلم نمیبرد .

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم آذر 1389ساعت   توسط هاشور   | 

جوونای قدیم

{جوونا هم جوونای قدیم }

اکثرا این حرف و از جانب پدر مادرا بارها شنیدیم .ولی من دیروز به شخصه و عینا اونو دیدم .دیروز صبح طبق معمول همیشه 1 ساعت زودتر از خواب بیدار شدم ولی باز هم طبق معمول دقیقه نود حاضر شدم .به ساعت نگام کردم دیدم 5 دقیقه هم از 7.30 گذشته و باز هم طبق معمول خودم و خیلی قشنگ توجیه کردم که فوقش 10 دقیقه دیر بشه آدم که نکشتم .تو همین فکر بودم که یه ماشین بوق زدو کنار پام نگه داشت و منتظر موند مسیرمو بگم .ابتدای معلم و اینقدر از بی حالی آروم گفتم که خودمم نشنیدم ولی نمیدونم بابا بزرگ راننده چطور شنید که سرشو به علامت اینکه مسیرش میخوره تکون داد .هنوز چند ثانیه از نشستنم نگذشته بود که خمیازه ها شروع شد .در گیر رو داد خمیازه کشیدن بودم که بابا بزرگ گفت که مسیرش تا انتهای معلمم میخوره و منم از خدا خواسته سرمو تکون دادم .با یه صدایی تمام خمیازه هام نابود شدن .بله آقای پیر 80 سالمون یه cd گذاشت اونم از نوع DJ. حالا فکرشو بکنین ساعت 7،8 صبح که خیابونا عموما حالت خلصه به خودشون گرفتن شما تو یه ماشین تنها نشستین و فقط از ماشین شما صدا بیرون می یاد اونم چه صدایی آهنگ های شیشو هشت و باز اونم با صدای بلند که انگار 10 تا آمپلی فایر بهش وصله .وقتی چراغ قرمزو دیدم فهمیدم نهایت بد شانسیه .بدبختی این بود بابا بزرگ رفته بود تو حس و ولش میکردی همونجا تکنو میزد .راستش دلم نیومد حسشو خراب کنم از طرفی هم حوصله نداشتم پیاده شم و به خاطر یه مسیر 5 دقیقه ای منتظر ماشین واستم .از بدشانسی یه مسافر دیگه هم پیدا نمیشد که حداقل تنها نباشم .در افکار بد شانسیم غرق بودم که احساس کردم یکی با چشمایی مثل وزغ داره نگام میکنه .سرمو برگردوندم دیدم بله آقای همسایه طبقه پائین هستن .تو دلم گفتم حالا اینو چیکار کنم .با یه لبخندی تسننی و با قیافه متاسف یه سر تکون دادم که بابا پیره دیگه چه میشه کرد .!!!که چراغ راهنمایی لطف کردند سبز شدند .خلاصه بعد از اینکه یه خاطر یواش رفتن بابا پیره که انگار داشت عروس میبرد یه مسیر 7/8 دقیقه ای رو 15 دقیقه طی کردم به سلامتی و میمنت رسیدیم محل کار .ولی با همه اینا اون آهنگهای شیشو هشت کارشو کرد و ما یه صبح شاد و شروع کردیم .

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم آذر 1389ساعت   توسط هاشور   |